شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
80
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
مستولى مىشدند . هيچ دارى نماند كه بنارى نسوخت ، و هيچ نارى نماند كه آن را ساكن دارى برافروخت . و رعب و هراس بر نفوس ناس مستولى شد ، چنان كه هر كه در قيد اسر گرفتار شده بود از كسى كه مقيم خانهء خود است و انتظار حادثه مىكند آسودهتر بود . و من در آن حال در قلعهء خود - و آن از امّهات قلاع خراسانست و آن را خرندز « 1 » خوانند - بودم ، و نمىدانم كه از اسلاف من اوّل كدام شخص بود كه مالك آن شد ، و در اين باب اقوال مختلفست ، و من غير از آنچه محقّق باشد نقل نتوانم كردن . بارى ، اعتقاد ايشان آنست كه از ابتداء ظهور اسلام الى يومنا هذا در دست ايشان بوده است . و اللّه أعلم بحقيقة الحال . و من در آن هنگام كه دنيا از فتن موج مىزد ، پناه اسيران و ملجاى خايفان شده بودم ، چه آن قلعه در ميان شهرها افتاده بود ، پس همه روز ارباب * حشمت و اصحاب جاه و نعمت از مقام خود گريخته بدانجا پناه مىآوردند ، و اكثر گرسنه و برهنه مىآمدند ، و به قدر وسع ، لايق مرتبهء هر كسى ، در خور وقت ، خدمتى و مبرّتى بتقديم مىبرديم . فى الجمله ، تاتاران تا خراسان را تمام نرفتند جائى نرفتند . و در اتّفاق نحس سگى بد نفس از كاسجه « 2 » ، كه ديهيست از ضياع استو « 3 » خبوشان ، حبش نام بكفّار ملحق شد - و او را ملك لقب كردند ، و بر وى مىخنديدند - او را سرور مرتدّان كرده بودند و منجنيقها را بوى سپرده ، و زعيم پيادگان شده ، و خلق از وى به عذاب منزل و قيامت معجّل و داهيهء دهيا گرفتار شدند . پيوسته برؤساء بلاد و ضياع مىنوشت كه بنفس و مردم خود تبر و كلنگ و آلات منجنيق و
--> ( 1 ) - در اصل بىنقطه بوده و كسى بدل به حرپذر كرده ! ولى در حاشيه به خط قديم حربدز نوشتهاند . ( 2 ) - ع : كاهجة . ( 3 ) - استو و استوا هر دو درست است .